داستان عجیب توسل مرد هندی به حضرت علی(علیه السلام) | پایگاه اطلاع رسانی استبصار (مرکز تخصصی مستبصرین)

آخرین اخبار

خانه » رهیافتگان » داستان عجیب توسل مرد هندی به حضرت علی(علیه السلام)

مردهندی پناهنده به قبر مطهر حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) شد و گفت یا علی(علیه السلام) من برای اقامت نزد قبر شما ترک وطن و آسایش نموده و الان …


به گزارش پایگاه اطلاع رسانی استبصار، عالم زاهد سید هاشم بحرانی می گوید: در نجف اشرف شخص عطاری بود که همه روزه پس از نماز ظهر در دکانش مردم را موعظه می نمود. یک نفر از شاهزادگان هند که مقیم نجف اشرف شده بود برایش مسافرتی پیش آمد. پس جعبه ای که در آن گوهرهای نفیسه و جواهرات پر بها بود نزد آن عطار امانت گذاشت و رفت و پس از مراجعت آن امانت را مطالبه کرد عطار منکر گردید.

هندی پناهنده به قبر مطهر حضرت امیرالمؤمنین(ع) شد و گفت یا علی(ع) من برای اقامت نزد قبر شما ترک وطن و آسایش نموده و الان هم شاهدی برای گرفتن امانتم ندارم.
شب در خواب آن حضرت به او فرمود هنگامی که دروازه شهر باز می شود بیرون شو و اول کسی را که دیدی امانت را از او مطالبه کن او به تو می رساند. اول کسی را که دید پیری عابد و زاهد بود که پشته هیزمی بر دوش داشت پس حیا کرد از او چیزی بخواهد. به حرم مطهر برگشت شب دیگر در خواب مانند شب گذشته به او گفتند و فردا همان شخص را دید و چیزی نگفت و شب سوم و روز سوم هم همان! این بار حالات خود را برایش گفت. آن بزرگوار ساعتی فکر کرد و گفت فردا بعد از ظهر در دکان عطار بیا. فردا هنگام اجتماع خلق در دکان عطار آن مرد عابد گفت امروز موعظه کردن را به من واگذار و او هم قبول کرد. مرد عابد گفت ای مردم من از حق الناس سخت در هراسم ولی با این وصف پیشامد ناگواری برایم واقع شد که می خواهم امروز شما را به آن با خبر و از سختی عذاب الهی بترسانم.
من محتاج به قرض گرفتن شدم و از یک نفر یهودی ده قِران گرفتم و شرط کردم که به مدت بیست روز به او پس می دهم یعنی روزی نیم قران. تا ده روز نصف طلب را به او رساندم و بعد او را ندیدم احوالش را پرسیدم گفتند به بغداد رفته پس از چندی شبی در خوب دیدم گویا قیامت بر پا شده است. من به فضل الهی از آن موقف خلاص شده و رو به بهشت حرکت کردم ولی وقتی به صراط رسیدم صدای نعره جهنم را شنیدم پس آن مرد طلبکار یهودی را دیدم که مانند شعله آتشی در جهنم بیروم آمد و راه را بر می بست و گفت پنج قران طلبم را بده و برو.

گفتم من خیلی گشتم و تو را ندیدم که طلبت را بدهم. گفت پس بگذار تا یک انگشت خودم را بر بدنت گذارم و من هم پذیرفتم. وقتی انگشتش را بر سینه ام گذاشت از سوزش آن جزع کرده بیدار شدم دیدم جای انگشتش بر سینه ام زخم است و تا به حال هم مجروح است و هر چه مداوا کردم فایده نبخشید. پس سینه خود را گشود و نشان مردم داد و چون مردم دیدند صداها به گریه و ناله بلند شد و عطار هم سخت از عذاب الهی در هراس شد. آن شخص هندی را به خانه خود برد و امانت را به او داد و معذرت خواست.
(به نقل از میرزا حسین نوری(ره)، دارالسلام، جلد ۱ صفحه ۲۴۷)

رهیافته به نقل از سایت انابه

استبصار www.estebsar.ir

تلگرام t.me/estebsar_ir


نظرات کاربران

تعداد نظرات ۰

ارسال نظر